کویر (محسن )

یکی بود بدون آدرس به اسم کویر میومد و معمولا نظرات مخالف میذاشت بعد گفت میدونم خوشایندت نیست اما من همینم نقد میکنم فقط!!!! منم گفتم نه من اگر نقد نشم بزرگ نمیشم ..بزرگ شدن هم دردناکه ممنون که میاین.

یه بار تو وبلاگ شیفته دیدم یه کویر نظر گذاشته با آدرس همونجوری مثل اون کویر منتقد!!!! رفتم سراغش یه نظر خصوصی گذاشتم که آهان دستگیرت کردم آدرس نمیذاری واسه من فکر نکردی من کاراگاه هستم و پیدات میکنم بعد از یه روز اومد گفت اشتباه گرفتی نظری هم که واسه اون پستم گذاشت گفت تو احتمالا گم شدی جوگیر و از این حرفا .... لب و لوچه ام آویزون شد اما به روی خودم نیاوردم پررو پررو واسش جوابشو گذاشتم گفتم ای وای ببخشید اگر گم شدم از تو خونه شما سر درآوردم حالا اومدی کاش یه کم ستاره هم میاوردی از شبهای کویر

اسمشو گذاشتم تو وبلاگ دوستان که به روز شد بفهمم از آدمای رک خوشم میاد چون ... براش یه کامنت گذاشتم باز اومد یه ضد حال دیگه بهم زد دیدم از کیوان بدتر اینه تو فاز منفی دادن دیگه واسش کامنت نذاشتم اما میخوندمش تا اینکه پروفایلش رو فعال کرد ... نتونستم براش کامنت نذارم وقتی دیدم تو پروفایلش به همسرش گفته باشکوه ... اما نیومد

منم براش کامنت نمیذاشتم تا فرزندان ایران زمین رو که به روز کردیم براش یه کامنت دعوت گذاشتم باز ضد حال زد اصلا انگار میخواست منو حرص بده همونجا تو وبش باهاش دعوام شد گفتم چرا اینقدر منو می رنجونی که گفت نمیخواسته منو برنجونه باز میخوندمش اما کامنتی نمیذاشتم تا وقتی تو شهریورماه عکس پسرشو گذاشت وای نمی تونستم نظر نذارم واسش با دیدن هوش سرشار پسرش که از تو چشمای پرنفوذش میزد بیرون با اون اخمش بهش گفتم مانیِ تو هم مثل خودت بداخلاقه اما هوشش از چشمای نافذش میزنه بیرون اومد گفت مانی همیشه به چیزای جدید همینجوری فضول نگاه میکنه ...

خدا رو شکر مهربون تر شده بود منم جرات کردم دیگه واسش کامنت گذاشتم .... بعدش دیگه دعوامون نشد اونم کامنت میذاشت و جالب بود که خیلی خوب منو می فهمید تا اینکه بهش گفتم  اسم منو نقاشی کنه ...بهش سخت گذشت مجبور شد نظرای پستهای مختلف منو بخونه، نظرای منو تو وبلاگ دوستام بخونه تا منو بشناسه و بتونه نقاشیم کنه  ...

من خوب می شناختمش چون همیشه پست ها و نظرات دوستانش رو میخوندم اما اون تازه میخواست منو بشناسه خوشحالم که بالاخره شناخت تو اون یه ماهی که نبودم و اون موقع که نظرامو بستم بیشتر از همهء دوستان دیگه واسم کامنت گذاشت باهام دعوا کرد، دلداری داد اذیت شد...

دوستی محسن رو راحت به دست نیاوردم در مقابلش صبوری کردم چون ارزش دوستی رو داشت چون لایق بهترین هاست همه میدونن من وقتی شاکی میشم چکار میکنم صابونم به تن همه خورده اما در مقابل محسن زیاد شکایت نمیکردم فقط صبور بودم خیلی قبولش داشتم برام قابل احترام بود یه طرفه بودن ارتباطم هم اذیتم نمیکرد

نظرم راجع به محسن اینه: گاهی واقعا با نیچه مقایسه اش میکنم نه از نظر فلسفی از این نظر که هرچیزی میخواد بگه با چندتا کلمه عمیق ترین و پرمعناترین چیزا رو میگه ... وقتی یه جمله میگه میشه ساعتها در مورد اون جمله اش بحث کرد... خدا رو چه دیدی شاید تو 40 سالگی نیچه ای شد برای خودش

 این شکل رو  سبزترین کویر با اسم من نقاشی کرده ... اسم منه ... نسیم....

گلچه (معظم) 

آخی معظم جان

برادر صبور من، یکی از آدمهای ناب روزگار که تقریبا قدیمی ترین خوانندهء وبلاگ منه ... از اولش طفلی همش میومد نوشته های منو میخوند و نظرش رو میگفت اما من هرچند ماه یه بار میرفتم سراغش با اینحال اون میومد چقدر الان خجالت میکشم بابت بی معرفتی خودم یه بار رفتم و با دقت شعرهاش رو که خودش میگفت خوندم و نظر گذاشتم اومد گفت بازم به معرفت تو  وای میخواستم بمیرم از خجالت!!

دیگه هر وقت به روز شد رفتم تازه اون موقع دقت کردم و دیدم چه روح بزرگ و پاکی داره معظم اعظم و چقدر تو این مدت از من حمایت میکرد اون یه ماه که نبودم دیگه برادری رو تموم کرد در حق من هر روز اومد و یه عالمه مهر و انرژی واسم آورد انگار احساس کرده بود انرژیم کم شده هر روز از روح بزرگش به من هدیه میداد اولاش عصبی و ناراحت بودم شکایت میکردم گله میکردم غر میزدم اما کم نیاورد و بازم اومد و مهربونی کرد با همه وجودم حمایتش رو درک میکردم انگار زیر پر و بال شکستهء منو گرفته بود ممنونم ازش

معظم جان قدر روح لطیف شاعرت رو بدون قدر توان مهرورزی کردن بی قید و شرطت،  قدر خدایی بودنت، خدایی بودنت رو بدون ...

تو درس بزرگی به من دادی مهربون ... تو بندهء پاک خداوندی که نورش رو به بندگانش منعکس میکنی

 

وفادار (فاطمه)

فاطمهء عزیزم... مهربونم

تو یه وبلاگ دیگه با سایه بحثشون شده بود من رفتم در دفاع از سایه یه چیزی گفتم البته به فاطمه توهین نکردم عادت ندارم به اینکه کسی رو به خاطر اعتقاداتش زیر سوال ببرم همه باورها برای من قابل احترامن.

فاطمه عصبانی بود یه چیزی گفت آی به من برخورد آی برخود رفتم یه کامنت همونجا گذاشتم در دفاع از خودم در مقابل فاطمه ...الهی بگردم طفلی فاطمه خودش ناراحت شد و همونجا عذرخواهی کرد...عذر خواهی کردنش خیلی برام ارزشمند بود ...فهمیدم برعکس خیلی های دیگه که فقط مدعیان تدین هستن مومن واقعیه رفتارش با حرفاش همخونی داره برای خودش کامنت گذاشتم چندبار اما فاطمه نمیومد شایدم میومد ولی کامنت نمیذاشت تا سر یه جریان دیگه یه رفتار مومنانهء دیگه دیدم ازش و اون اینکه در مورد من قضاوت نکرد ... قبل از اینکه بدونه جریان چیه قضاوتی نکرد و من ازش تشکر کردم بعد جریان رو براش گفتم و دوست شدیم و فاطمه شد یه حامی برای من که ازم در مقابل ناحق حمایت کرد یواش یواش منو بهتر شناخت و حالا خیلی دوستیم ...تفاوت عقیده داریم همونطور که من با خیلی از دوستانم دارم

تو همین وبلاگ شاید دو سه نفر هستیم که عقایدمون مثل همه اما با بقیه مثل فاطمه دلی دوستیم ... انسانی دوستیم

فاطمه یه جمله قشنگ داره که همون فاطمه رو برای من خیلی محترم میکنه و اون اینه که : همه ما قبل از هرچیز انسانیم به انسانیت هم احترام بگذاریم

و خودش یک انسان متعالیه و قلب من کنار قلبشه همیشه ...یه وقتایی میشه با اخم به هم نگاه میکنیم اما دلامون واسه هم می تپه... ولی تا حالا دعوا نکردیم...نمیکنیم چون هر دو به باورهای هم احترام میذاریم

دوستت دارم فاطمه خیلی زیاد دوستت میدارم

 

جهانی به وسعت ایران (منتظر)

وای پدر معنوی بزرگوار من

یک مجرای خدا بر روی زمین ... یکی از عزیزترین و قابل احترام ترین انسانهایی که تو زندگیم شناختم ... هر وقت یه چیزی ازشون میخونم یا کامنتی برام میذارن اصلا احساس نمیکنم اینو یه آدم معمولی گفته حسم اینه که ایشون فقط مینویسن حرفهای خدا رو که به دلشون الهام میشه می نویسن از خودشون چیزی نمیگن

اونقدر ازشون درس گرفتم که همیشه در مقابلشون سر تعظیم خم میکنم

شدیدا به این مسئله باور دارم که ایشون یکی از بندگان خاص و نظر کردهء پروردگارن که مجرایی هستن از عالم هستی به این خاک و انرژی و نور الهی رو بین بندگان خدا پخش میکنن

من آگاهم از انرژی خدایی ایشون که به من هدیه میدن.

 

به این جهان آمده ایم

تا چراغ عشق را در دل هایمان برافروزیم

تا نور درون خود را تجربه و متجلی کنیم

تا زائر نور باشیم و خورشید عشق را طواف کنیم

تا هر روز درون و برون خویش را صیقل دهیم

تا هر روز آفتاب را سرمشق خود کنیم

آیین عشق را سلام گوییم و ایمان خویش را بیازماییم

با ترس و لرز نوشتم میدونم الان میان میگن نور چشمم اینا چیه نوشتی ...دعوام میکنن میدونم اما من شجاعم ..سرزنش های پدرانهء ایشون رو با گوش جانم می شنوم

 

دوای عاشقی نگاه یاره (علی)

علی جان بزرگوار

وقتی خواستم در مورد علی بنویسم قلمم قاصر شد قفل بودم

علی هم یکی از اولین دوستان وبلاگی من بود که من هر روز بهش سر میزدم همه نوشته هاش درس زندگی میداد اصلا نمیشد از هیچکدومشون بگذری علی دقیقا سحرها میومد و میاد معلومه بعد از نیایش صبحگاهی که پر از انرژی میشه میاد!!! یادمه من خودم اولین کاری که میکردم صبح قبل از هرکاری به وبلاگ علی سر میزدم سهم انرژی خودم رو بر میداشتم بعد میرفتم سراغ کارام بارها بهش گفتم که وبلاگش یه کارگاه آموزش زندگیه خیلی زیاد پر محتواست خیلی

در وصف علی میتونم بگم به هرچیزی هم که توی نوشته هاش میگه عمل میکنه و به این نصیحت مادر ترزا تمام و کمال با همه وجودش عمل کرده

به هرکجا که پای میگذاری، عشق بگستران. اول از همه در خانهء خویش

بگذار  هرکسی که پیش تو آید با روحیه ای بهتر و شادتر حضور یابد.

مظهر مهر خداوندی باش، مهر در چهره ات، مهر در چشمانت، مهر در تبسمت و مهر در برخورد گرمت..

من شخصا مهر علی رو تو همه نوشته ها و کامنتش برای همه احساس میکنم.

 

علی جانم خدا الهی بهت سلامتی بده ... تو هم مثل منتظر و معظم یکی از مجراهای خدا روی زمین هستی ...خوش به سعادتتون

 

اشک یاغی (نیما، رهگذر)

نیما، نیما، رهگذر ..تو کجایی؟

نیما رو مطمئنم همه میشناسین با اسم یه پسره برام کامنت میذاشت خیلی وقته نیست دلم برای کامنتهای یه خطیش که یه عالمه توش حرف میزد تنگ شده

اولین کامنتی که واسم گذاشت تو پستی بود با عنوان به آرامی میمیری اگر .....

برام نوشت

و من فهمیدم که این لحظات نیستند که یکی از پی دیگری میمیرند. این منم که از پس لحظه لحظه زمان خویش در حال مردن هستم.

از روح بی آلایشم چیزی باقی نمانده است...

و من به آرامی مردم...

این کامنت قلب منو کند گذاشت کف دستم ... اونقدر ناراحت شدم که نگو سخت ارتباط برقرار میکرد با سختی تونستم باهاش حرف بزنم بلکه بشه از اون پیلهء تنهایی که دور خودش پیچیده بود خارج بشه ... یادمه چقدر براش فال حافظ میگرفتم خیلی حافظو دوست داره و مدتی که تو تهران زندگی میکرد بدون حافظ مونده بود و من یه حافظ کوچولو بهش هدیه کردم

امیدوارم الان که میدونم برگشته خونه هنوز حافظ من رو داشته باشه چند وقت پیش یاد من افتاده بود یه فال حافظ واسم گرفت و نوشت چقدر بهم چسبید ...روز عید هم اون فال حافظ واسم گرفت

الان ناپیداست ... نیست ... از دست تو یه پسره که میدونم باز دوباره برگشتی تو پیلهء تنهایی خودت و اشکهای یاغیت رو رها کردی به امون خدا

برگرد به جمع ما لطفا... وبلاگت هم دلتنگ دل نوشته های توست

 

هزاره های فراموش شده (کوروش) 

داداش کوروش مهربونم

یادمه اولین بار که اومد تو وبلاگ من آدرس وبلاگشو اشتباه گذاشته بود اونقدر بالا پایینش کردم تا پیداش کردم و بهش گفتم آقای فدایی کوروش آدرست رو اشتباه میذاری اینجوری کسی نمیتونه بیاد به وبلاگت ..اومد و گفت درسته دیگه ببین ..باز اشتباه گذاشته بود رفتم آدرس خودش رو براش گذاشتم و گفتم آدرست اینه برادر من همینو برای بقیه هم کپی کن ...حسم این بود که تازه میخواد شروع کنه به وبلاگ نویسی برای همین کنارش بودم تا راه بیفته بعد که دیدم درست شد دیگه کم می رفتم سراغش تا اون پست تکان دهنده اش رو در مورد خودش گذاشت وای خون به جگر من کرد یادمه چقدر با اشکان  " تو را ای وطن دوست دارم "  در موردش حرف زدیم با اشکان بیشتر دوست بودن به اشکان میگفتم تو میتونی پیداش کنی باید کوروش رو برای من پیدا کنی... اشکان میگفت نسیم منم خیلی غصه میخورم برای کوروش اما کاری نمیشه کرد. خلاصه خودم داداشمو پیدا کردم

الانم که خیلی رفیقیم مگه نه داداشم.. با غصه اش غصه میخورم و با شادیش شادم ...

 

علی

علی اولین بار برای یه متنی با عنوان کجا به دنبال خدا میگردی برای من کامنت گذاشت به این شرح

سلام مطلب قشنگي بود ولي من با چند نظر ديگه جمع بندي مي كنم

خداوند در دل هاي شكسته ايست كه صاحبان دل روي نيكو و مسرور و شادمان دارند و اين شادماني و اثر ظهور الهي رو به ديگران منتقل مي كنن

چنين انسانهايي در هر نقطه اي از سياره ي ما هستن

و همچنين خالق هستي در متن هستي خود حضور دارد و جمال و جلال گيتي ازوست

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم به وبلاگش که رفتم فقط دانلود فیلم و آهنگ بود من هم که دور از این چیزهای به روز دنیا گیج میشدم اونجا فقط ...بعد دیدم علی خیلی روح بزرگی داره

اولین کامنتی که براش گذاشتم و تشکر کردم بابت نظر تاثیر گذارش براش گفتم من تو رو با اسم خودت پیوند میدم به وبلاگم چون انرژی عظیم اسمت رو دوست دارم خیلی اسم علی رو دوست دارم

با علی بحث های فلسفی و عرفانی زیادی میکردیم خیلی بالغ بود تو این زمینه حواسش هم به همه چی تو وبلاگ من بود بارها بهم هشدار داد نسیم تو خیلی داری انرژی مصرف میکنی تو وبلاگ خودت و برای دوستانت در جوابی که برای نظرات میذاری مراقب باش کم نیاری

هر ایرادی هم به نظرش میرسید برام میگفت و من درست میکردم مثلا میگفت حجم وبلاگت زیاد شده تعداد پست ها در صفحه رو کم کن

این آخرا میگفت نسیم جواب نظرات رو تو باکس نظرات نده انرژیش رو بذار بری تو وبلاگ دوستانت همونجا بهشون بگو که بتونی زود زود به روز بشی

اما این نصیحتش رو نتونستم عمل کنم آخه دوست دارم همینجا که بچه ها حرف میزنن منم همینجا باهاشون حرف بزنم بعد اگه بتونم به وبلاگاشون هم میرم

دلم برای تو هم تنگ شده علی جان عمیق ... اما برای تو خوشحالم که نیستی ...چون وقتی که برای دنیای مجازی میذاشتی تو رو از زندگی واقعی دور کرده بود و من الان خوشحالم اما دیگه خیلی کم میای ها

 

روزهای بهاری و پاییزی (رضا)

رضای عزیزم داداش رضای مهندس کامپیوترم که یه زمانی همه خوب می شناختیمش اون موقع که کامپیوترم خراب شد و نمی تونستم نظری بذارم با کمک رضا درست شد یه هویج بستنی هم قرار بود بهش بدم که با پیتزا عوضش کردیم. این روزا کم میاد دلم برای خودش برای نظراتش که یه عالمه فکر پشتش بود تنگ شده

تو اون وبلاگم میومد و از اونجا پیداش کردم حرفای گنده گنده میزد بزرگتر از سنش بود دم عید پارسال یه پستی گذاشت که من خیلی اشک ریختم به خاطرش شرح زندگیشو نوشت اینکه پدرش بعد از پشت سر گذاشتن یه دوره بیماری از دنیا رفت و رضای 18- 19 ساله شد سرپرست مادر و خواهرش رضا اجازه نمیداد کسی دخالتی بکنه تو تامین معاش خانواده اش!!! مدیریت خانواده اش رو خودش به دست گرفت و با تکیه به پدربزرگش پیش رفت اما بدشانسی پدربزرگش هم طاقت مرگ پسرش رو نداشت و تو مدت 6 ماه از دنیا رفت و داداش رضای قدرتمند من یه تنه جلوی همه مشکلات ایستاد با وجود غم و غصهء عمیقی که داشت ... رضا جانم خدا قوت ... مردانی مثل تو این روزها کمن خیلی کمن

خاطره باهاش زیاد دارم و داستان باختن شرطش به دوستان رئال مادریدیش، داستان موهای قشنگش که مجبور شد به خاطر شرطش کوتاهشون کنه ... داستان ازدواج خواهرش و مسئولیت های رضا ... داستان جایگزین شدن پیتزا به جای هویج بستنی که قولش رو بهش داده بودم ...داستان دلتنگی های رضا برای پدرش... دلتنگی هاش و تنهایی هاش

رضا جانم تو هنوز یه هویج بستنی از من طلب داری ها کی میای ؟ دلم برات واقعا تنگ شده

 

کبریت میکشم (مه)

ای جانم مه

وای که چقدر من این بشر رو دوست دارم .. از طریق وبلاگ حمید رضا باهاش آشنا شدم میومد حمید رو نصیحتهای گنده گنده میکرد ... به حمید گفتم این مه خیلی می فهمه قدر رفاقتش رو بدون ...به خود مه سر زدم و سفارش حمید رو بهش کردم گفتم من اگر به حمید چیزی بگم به خاطر تفاوت سنیمون ممکنه حمید نپذیره اما تو باهاش همسنی بهتر درکش میکنی هرچند حمید قدر مه رو ندونست دستم بهش برسه کشتمش

به خاطر حرفای قلبمه سلنبه مه خیلی تعجب میکردم اما بعد یاد مانای خودمون افتادم که عمرا کسی بتونه بپذیره 20 سالشه مه هم همینطور بود بعد احساس خیلی خوبی بهم دست داد این احساس که جوونای ما چقدر فهیمن کسانی مثل مه، مانا، رضا ، صنم ، آردا، گلی و داداش خودم ...

حالا که کشورمون قدر اینا رو نمیدونن ما خودمون بدونیم و بخونیمشون و همراهشون باشیم

با مه  رفیق شدیم خیلی صمیمی خیلی دوست ...

مه وقتی میخواستم در مورد تو بنویسم فکر کردم چقدر طولانی بشه اما وقتی شروع کردم دیدم همش که خصوصیه بین خودم و خودت

فقط موند اینکه خیلی زیاد دوسش دارم خیلی خیلی... عزیزدلمه

 

سخن کوروش (کوروش)

آخی استاد کوروش عزیزم

بهم میگفت نسیم روح نواز پند و اندرزی

ایشون هم از دوستان خیلی قدیمی هستن که با همهء بی معرفتی های من همیشه به من سر زدن و اومدن .. چون تو بلاگفا نبودن از به روز شدنشون با خبر نمیشدم تا خودشون تشریف میاوردن ... بعد هم که اصلا نفهمیدیم چرا وبلاگشون فیلتر شد چون استاد چیزی جز دلنوشته هاشون نمیذارن که

اما استقامت و پشتکارشون ستودنیه چون همون وبلاگ رو به سایت تبدیل کردن

مزهء مهربونی و محبتشون هرگز از دلم بیرون نمیره ...هر وقت کامنتی می بینم از ایشون پر از انرژی میشم

استاد مهربانی، گذشت و معرفت ...

ای کاش بتونن بی معرفتی من رو با مهربونیشون ببخشن

 

نوازش خیال

این دوست عزیزم همه نوشته هام رو میخوند اما نظری نمیذاشت و اولین نظرش رو تو دی ماه پارسال گذاشت و این بود نظرش

عشق مثل شمشیره دو لبه میمونه

گاهی میبردت بهشت

گاهی هم انگار تنهاترین آدمی

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است

خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است

نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او

سخن تلخ چو جان در دل من شیرین است

 

یه بار تو وبش دیدم آزارش دادن و چقدر رنجیده بود ارتباط برقرار کردن با نوازش عزیزم هم خیلی زیاد سخت بود پروفایلش رو که خوندم دیدم مهندس برقه گفتم یا خدا این یه ریاضی خونده است مگه میشه بهش نفوذ کرد اما از رو نرفتم کامنتای دلداری واسش میذاشتم چون خیلی داشت اذیت میشد بعد یه روز باهام حرف زد داستانش رو حل کرد چند وقتی گذشت یه دفعه بی مقدمه دیدم شماره ش رو برام گذاشت و گفت میخوام باهات حرف بزنم من اول ندیدم شماره اش رو گرفتار بودم به وبم سر نمیزدم بعد که دیدم باهاش تماس گرفتم دیدم پشت اون چهرهء ریاضی گونه چه مهر و عطوفتی پنهان شده

خیلی سریع هم چون محل کارامون به هم نزدیک بود قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم

چقدر چهره و تیب قدرتمندش بهم چسبید ... چقدر هوا گرم بود ولی ... بستنی هم خوردیم ... چقدر اون روز با هم حرف زدیم ...

نوازش چرا دیگه همو ندیدیم ما که همونروز قرار بعدیمون رو هم گذاشتیم

تو رفتی به دیارت بی من بی خداحافظی از من و الانم اصلا معلوم نیست کجایی

وقتی نظرات وبلاگمو بستم طفلی اونقدر نگران شده بود که نمی تونست طاقت بیاره بهم زنگ زد فکر میکرد یه مشکل شخصی واسم پیش اومده ... آخی بگردم منو ببخش عزیزم به خاطر من خیلی اذیت شدی

ببینم حالا خوبه من بیام ازت گله کنم مثل اون روز که تو گله کردی

و بگم یعنی نسیم هیچ جایی تو وقت های شبانه روز تو نداره ؟

تو کجایی خواهر؟؟؟؟؟ نکنه دوباره شدی خواننده خاموش وبلاگ من مثل اون اوایل

 

با من بمون (مهتاب)

مهتاب مهتاب نازنینم چقدر اسمش رو دوست دارم ...خیلی چیزی ازش نمیدونم ولی روح بزرگ و مهربونش رو خیلی خوب حس میکنم ... با هم هم رشته هستیم و مهتاب دوست خوب مشهدی منه از وقتی اون بلا سر دوستش فاطیما اومد مهتاب هم خیلی کم میاد نت...

وای من با نوشته های امروزم چقدر احساس دلتنگی کردم ...

مهتاب جان دلم برات تنگ شده عزیزم ...می بوسمت از همین راه دور

 

گوشه ای از بیداریها (مرتضی غلامی) و داستانش با یه دوست

این گردوی جوان هم که معرف حضور همه هست ... من یه دوستی دارم تو وبلاگ که هرگز آدرسی از خودش نمیذاشت و خیلی زیاد به من لطف داشت همه پست هام رو میومد و میخوند اما رو اولین پستی که تو وبلاگ من خونده نظر میذاره با عنوان یه دوست ... مرتضی هم روز تولد من گفت من همیشه به عنوان یه دوست اومدم نوشته هات رو خوندم به خیلی از دوستات هم سر زدم نمیتونم آدرسمو بذارم آدرس رو برات ایمیل کردم

وای اونقدر خوشحال شدم که نگو فکر میکردم اون دوستمه که همیشه ازش میخواستم آدرس بذاره اما نمیذاشت رفتم و کلی ازش تشکر کردم و گفتم چه عجب بابا

مرتضی هم ذوق کرده بود بعد تو جوابشم براش گفتم خوشحالم و اینا

بعد دیدم اون یه دوست اومد واسم تو همون پست همیشگی نظر گذاشت و تولد منو تبریک گفت ....شوکه شدم که پس مرتضی کیه؟ پس ............

فهمیدم اشتباه کردم مرتضی اون نیست .. مرتضی همون گردوی جوانه و یه دوست یه روح متعالی دیگه که وقتی نمیاد دلم براش تنگ میشه و خیلی وقتا نگرانش میشدم  اما آدرسی نداشتم

این مرتضای جوان وبلاگش رو تو بلاگفا راه انداخت و تو پست پیشین هم معرفی شد به دوستان بزرگوارم

و یه دوست نازنینم هم بالاخره آدرس وبلاگ روحانیش رو به من داد و من خیالم از بابت دسترسی به اون هم راحت شد تا کی وقت کنم و برم تمام پست هایی که این مدت از خوندنشون محروم بودم رو بخونم