نـَـفـ̊ـــــــــــــــــــــس پـــــــاک
مراقــــــــــب روح بی آلایِِِـــــــــشت باش
من دوست دارم وقتی یه ماجرایی تموم میشه یه کتاب، فیلم، هرچی! یه جمع بندی آخرش صورت بگیره الانم که نفس پاک به آخر رسید یه جمع بندی میکنم تو تمام این یکسال و نیم که من پر انرژی و خیلی فعال تو این وبلاگ می نوشتم و میخوندم و نظرات رو جواب میدادم هدفم گفتن یه مسائلی بود که تو این پست جمعش میکنم میخواستم بگم ما آدما دارای اختیاریم برای زندگی اگر غمگینیم یا شادیم خودمون خواستیم! دلم میخواست هرکی میاد اینجا بتونه یه درسی بگیره برای زندگی شادتر برای همینم بیشتر از گفته های بزرگان می نوشتم که مورد قبول تر باشه ... اما تو جواب نظرات خودم بودم و نظراتی که برای بعضی از دوستان گذاشتم به اندازهء یک پست می تونست باارزش باشه ضمن اینکه اصلا با انتقادی که میگه نوشته هات کپی بودن و ما دوست نداشتیم موافق نیستم چون کپی کردن و آموزش دیدن و آموزش دادن سخنان بزرگان میتونه خیلی ارزشمندتر از نوشته های خودمون باشه تو این نوشته در مورد دو نوع انتخابی که هر انسانی میتونه داشته باشه از زبون دبی فورد میگم "نیروی زندگی انسان" توسط انتخاب هاش ضعیف یا تقویت میشن و نوع انتخابه که انسان رو نیرومند یا ضعیف می کنه انواع انتخاب انتخاب های ضعیف کنندهء شعله وجودی انسان 1- بودن و ماندن در پیرامون کسانی که از ما ایرادجویی میکنند و نمی توانند شکوهمان را ببینند 2- بایدها 3- اجبارها 4- الزام های حاصل از باورها و تصورات 5- تلاش برای خوب بودن 6- تایید طلبی 7- گفت و گو نکردن 8- دروغ گویی به خودمان 9- بدگویی کردن 10- وقت نشناسی 11- بی توجهی به احساسات دیگران 12- مقایسهء خودمان با دیگران 13- قضاوت دربارهء خودمان 14- قضاوت در بارهء دیگران 15- وقت نگذاشتن برای لذت بردن از داشته ها 16- چشم انتظار دیگران بودن برای شاد شدن 17- زندگی با ترس 18- دریغ داشتن موفقیت از خودمان 19- این فکر که دیگران بهتر و برتر از ما هستند 20- واگذاری قدرتمان به دیگران 21- نادیده گرفتن ژرف ترین آرزوها 22- ولخرجی 23- پرخوری 24- افراطکاری 25- هدر دادن وقت 26- شکسته نفسی 27- سعی کنیم کسی باشیم که نیستیم 28- تعیین نکردن حد و مرزها 29- نداشتن اوقات تنهایی کافی 30- دریغ کردن عشق از خانوادهء خود 31- دریغ داشتن سپاس و قدر دانی از خودمان 32- خستگی مفرط 33- نادیده گرفتن ندای درونی انتخاب های تقویت کننده 1- همدلی با دیگران (همدلی خودش یه تعریف خیلی گسترده داره) 2- وقت گذاشتن برای دیگران 3- وقت صرف کردن با کسانی که به آنها عشق می ورزیم 4- توجه به کارهایی که به خوبی انجام داده ایم 5- استراحت 6- تفریح و سرگرمی 7- بازی کردن 8- ورزش کردن 9- تغذیهء خوب و مناسب 10- خردمندانه خرج کردن پول خود 11- برنامه ریزی برای آینده 12- بودن با کسانی که برای ما الهام بخش هستند 13- وقت گذاشتن برای ارتقای خودمان 14- انجام کارهای مفید برای خودمان و جامعه 15- قدرشناسی نسبت به خودمان 16- صداقت با خودمان و دیگران 17- محترم شمردن کلام خودمان 18- پرداخت به موقع صورت حساب ها 19- مهر ورزیدن 20- صمیمیت و یکرنگی با کسانی که به آنها عشق می ورزیم 21- عشق ورزیدن 22- شرکت در فعالیتهای نیکوکارانه 23- ابراز این مطلب به دیگران که چه اندازه برای ما مهم هستند 24- انجام دادن کارهای مورد علاقه 25- پی گیری و کوشش برای برآورده شدن رویاها 26- انتخاب هایی سازگار با مقصد دلخواه 27- بخشایش 28- مسئولیت پذیری 29- جست و جوی خوبی ها 30- جست و جوی درستی ها 31- انجام دادن یک کار به درستی 32- حضور داشتن در کنار فرزندان 33- توجه داشتن به شریک زندگی 34- گوش دادن به دیگران از صمیم قلب 35- دریافت عشق دیگران 36- توانمند کردن اطرافیان 37- اجاز دادن به دیگران تا به ما کمک کنند 38- ایجاد یک نظام پشتیبانی نیرومند 39- صحبت کردن دربارهء حقیقت خودمان 40- توانایی "نه" گفتن
پ.ن ۱. اتمام یه کار ناتمام قرار بود سیاوش یه پستی بنویسه به اسم "عشق بابای سیاوش" و قرار بود من به اون نوشته لینک بدم! سیاوش هیچوقت اونو ننوشت اما من لینک میدم "قانون طبیعت" سوالات بزرگ را پاسخ نمیدهد. آنها را از جلوی ذهن بر میدارد و به خرد اجازهء رشد می دهد. سپس ممکن است بدون پاسخ ها بدانید و فرزانه باشید، اما عاری از دانش. برای دانش، ما به دست می آوریم. برای خرد، ما رها میکنیم. نهر کوهستان می داند اما نمی تواند پاسخ دهد... نسیم هم درک میکند اما نمی تواند توضیح دهد ... نپرسید چون نمیتونم توضیح بدم فقط قانون طبیعت رو درک میکنم. در مورد پست قبلی مهم ترین سوالها در مورد این بود که چه جوری خشم رو نگاه کنیم چه جوری افکارمون رو ببینیم .من فقط تونستم یه داستان براش پیدا کنم توضیح دیگه ای نمیتونم بدم.. ************** برای پیاده روی، به یک راه باریک قدیمی که دور کوه در پشت روستای ماراتی کشیده شده بود رفتم همینکه به بالای تپه رسیدم با نزدیک شدن یک گله بوفالو که از چمن زار باز می گشتند، متوقف شدم. امکان هیچ فراری نبود. در اطراف مسیر مارها در کمین بودند. برای بازگشت و دویدن باید هجوم را به جان می خریدم. خاموش ایستادم و چشمانم را بستم. به سرعت با طوفان برق آسای گله محاصره شدم. اگر چه من لگد مال و شاخ زده نشدم؛ و چهارپایان با هیکل های بزرگشان بدون له کردن من از آنجا عبور کردند اما هنگامی که به آرامی در نزدیک من تکان می خوردند، از گرمای بدن آنها آگاه بودم. اینکه بتوانند مرا لگدکوب کنند به سادگی آشکار بود و اینکه احتیاجی به این کار نداشتند هم واضح بود. من برای آنها تهدیدی ایجاد نکردم و به آرامی دیدم که آنها نیز برای من تهدیدی ایجاد نکردند. آنها همان بوفالوهایی بودند که بسیار احمق و تا اندازه ای خطرناک بودند. آنها نسبت به قدرت گله و ترسی که می توانستند ایجاد کنند آگاه نبودند. بعدها با نشستن آرام در سلول مراقبه ام با قلاب سنگها و تیرهای ذهنم مواجه شدم. این مزاحم ها نیز از هولناک بودنشان آگاه نبودند و نمیدانستند که چقدر من از تجاوز آنها به صلح و آرامشم بیزارم. آنها فقط موانعی احمق و خطرناک می باشند که وقتی از آنها فرار کنیم ما را لگدکوب می کنند و با فرار ما، قدرتمند می شوند. با بوفالوها روبرو شو اما درست!!! با افکار نه باید جنگید و نه از آنها باید فرار کرد... تو مراقبه افکار میان و رد میشن و میرن... ماه فقط زمانی در آب نمایان می شود که آب آرام باشد. یان مک کروری یادمه بچه که بودم رادیو و تلویزیون شده بودن ابزار تحقیقات من. نمیدونم چقدر روش تمرکز کردم ولی دوست داشتم کشف کنم ببینم چه جوری میشه یکی یه جا دیگه حرف میزنه اما من میتونم تو خونهء خودمون ببینمش یا بشنوم از بقیه می پرسیدم یادم نیست کی بهم گفت تو از طریق امواج میتونی ببینی و بشنوی امواج؟؟؟ امواج!!!!!!!!! شد یه سوال گنده تو ذهن من!!! خوب این امواج از کجا میاد تو تلویزیون یا رادیو ؟ چرا من نمیبینم پس؟ بعد رفتم خیره شدم به پریز و سیم برق هی دور تلویزیون میگشتم ببینم خوب چی از کجا به این وصل میشه پریز برق رو کشیدم تلویزیون خاموش شد... همینه ...ای ول کشفش کردم خوب دیگه دست از سر رادیو و تلویزیون برداشتم و خوشحال و شاد این کشف رو جشن گرفتم. تا اینکه یه بار دیدم تلویزیون روشنه اما تصویر نداریم...سیمش وصل بود که بابا آنتن رو دستکاری کرد تصویر اومد ...دوباره شروع شد ...آنتن !!!! امواج با اون میاد تو تلویزیون ...رادیو هم آنتن داشت... دوباره درگیر شدم خوب امواج چه جوری میاد تو آنتن ؟ آنتن که رو هواست به جایی وصل نیست!!!! باید می رفتم پشت بام. رفتم و به اون آنتنی که روش کلاغ می نشست نگاه کردم یه بار بهش گفتم تو از کجا میدونی امواج کجاست که بگیریشون یعنی چیزی رو که من نمیبینم تو میبینی؟ موج های ندیده شده بودن دغدغهء من... همیشه بودن بعدها هم همینطور .. کنترل از راه دور، موبایل ، ماهواره، تنظیم موج رادیو و تلویزیون که اگر درست تنظیم نباشه ارتباط برقرار نمیشه فرکانس ها ... فرکانس ها؟ فیزیک!!!!! تو فیزیک فرکانس و موج میخوندیم دوست داشتم مقاوت ها، اهم، آمپر ..چیزایی که نمیدیدیم اما وجود داشت. امشب داشتم کتاب "برف در تابستان" نوشتهء سایاداویو جوتیکا رو میخوندم توش نوشته بود: "هماهنگی و تنظیم ذهن و جسم بسیار مهم است، درست همانگونه که رادیوی خود را تنظیم می کنید . تنها وقتی رادیو و ذهن در موقعیت مناسبی باشند از حساسیت لازم برخوردارند و می توانند فرکانس ها ، ارتعاشات و علائم را ردیابی کنند" جواب سوالات بچگی م اینجا بود پس امواج رادیو، تلویزیون اگر با فرکانس امواج ذهن ما هماهنگ نباشن ما نمیشنویم! نمیبینیم! ذهن ما؟ امواج ذهن ما؟ موج؟ موج؟؟؟؟؟؟ خیلی طول کشید تا برم پاراگراف بعدی رو بخونم " از این رو ضروری است بدانیم ذهن و جسم ما چگونه تحت تاثیر قرار می گیرند. غذا، آب و هوا، تمرینات ورزشی، سخن گفتن، کتاب خواندن، لذت های جسمانی همه چیز ذهن را تحت تاثیر قرار میدهند. همچنین مراقبه. مراقبه ذهن را حساس تر میکند. مراقبه!!!!!! امواج!!!!!! هم فازی!!!!! سکوت !!!! غذا و آب و بقیه رو میدونم تو بدن چکار میکنه اما مراقبه؟؟؟ مراقبه چه کار میکنه؟ امواج من رو تنظیم میکنه؟ با چی؟ موج طبیعت رو باهاش می شنوم؟ می بینم؟ هستی رو؟؟؟ دعا!!!! نماز!!!! مراقبه هستن؟؟؟ هستن..آره هستن ... هم فازی اَن مراقبهء چینی ها ...هندی ها ... بودایی ها ... نیایش مسیحی ها ... سکوت ...سکوت ...تمرکز ... تنفس ... ریلکسیشن ... مدیتیشن پاراگراف بعدی "ذهن دوست دارد به گذشته یا آینده فکر کند. ذهن لحظهء حال را صرفا به صورت غیر مستقیم لمس میکند. نمیخواهد در لحظهء حال بماند همواره در جستجوی سرگرم شدن است." موج های دیگه اونو میکشن سمت خودشون سرگرمی ها ... تنظیمش به هم میخوره ... هماهنگ نمیشه نمیذاره ببینیم نمیذاره بشنویم "به هوش بودن " حالا این چیزیه که ذهن منو به خودش مشغول کرده !!! پروژهء جدیده تو کتاب میگه یعنی وقتی خشمگین هستی خشمت رو ببین اما فقط خود خشم رو ببین نه خشمی که تو رو درگیر کرده خشم خودت رو نبین خشم رو ببین میگه هیچوقت نباید از احساسات بدت فرار کنی... وایسا تماشاشون کن... سرکوب نکن... نادیده نگیر هیچوقت هم نباید احساسات خوبت رو نگه داری فقط تماشاشون کن و بذار رد شن اینجوری تو از یه ذهن سالم برخوردار میشی که امواجش جاری میشن ذهن سالم!!!!!!!!!! امواج به هوش بودن!!!!!!!!!! گذشته و آینده = ذهن ناسالم آگاه بودن ذهن حساس باید بیشتر بخونم باید بیشتر ببینم بیشتر بشنوم کشفیاتم تموم نشده هنوز امواج!!!!!!!!!! هلن کلر نه می دید نه می شنید و میگفت بهترین و زیباترین چیزهای دنیا را نه می توان دید و نه می توان لمس کرد بلکه باید در دل احساس کرد. امروز تصمیم داشتم به روز شم اما اینقدر تو وبلاگ کویرحرف زدم! حرف زدم! حرف زدم دیگه حرف زدنم نمیاد برای همین گذاشتم عرفان نظر آهاری یه کم تو وب من حرف بزنه تا بعد... اما تو وب کویر میتونین حرفای خودمو بخونین سگ اصحاب كهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد. مي خواست بگويد كه چگونه سگي مي تواند مردم شود! اما او نمي دانست كه مردمان به سگان گوش نمي دهند، حتي اگر به زبان آدميان صحبت كنند. سگ اصحاب كهف، زبان به سخن باز كرد اما پيش از آنكه چيزي بگويد، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمي اش كردند. سگ اصحاب كهف گريست و گفت: من هشتمين آن هفت نفرم. با من اين گونه نكنيد... آيا كتاب خدا را نخوانده ايد؟... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيكي ياد مي كند؟ هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را كشتم و پليدي ام را شستم، امروز از غار بيرون آمدم كه بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود، اما ديدم كه چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است. دست هايي از خشم و خشونت داريد، مي دريد و مي كشيد. دندان تيز كرده ايد و جهان را پاره پاره مي كنيد. اين سگ كه آن همه از او نفرت داريد، نام من است اما خوي شماست! سگ اصحاب كهف گفت: آمده بودم از تغيير برايتان بگويم. از تبديل، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن. اما مي بينم كه شما از تبديل، تنها فروتر رفتن را بلديد، سقوط و مسخ را. با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي كنيد و با پيش داوري زندگي. چرا اجازه نمي دهيد تا كسي پليدي اش را پاك كند و نجاستش را تطهير. چرا نياموخته ايد، نياموخته ايد كه به ديگري گوش دهيد. شايد ديگري سگي باشد، اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد! سگ اصحاب كهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد. اهورا
یه زمانی یه نوشته گذاشت به اسم منشور وبلاگ نویسی و یه سری قوانینی گذاشت برای
وبلاگ نویسی که من خودم به شدت مخالفت کردم و گفتم وبلاگ یه چیز شخصیه اگر بخوایم
واسش چهارچوب تعیین کنیم و بگیم وبلاگ رو نباید اینجوری نوشت نباید اونجوری نوشت
نباید توش خاله بازی کرد نباید داستان نوشت و این چیزا جلوی آزادی بیان رو گرفتیم .
گفتم هرکسی باید آزاد باشه هرچی میخواد تو وبلاگش بنویسه اونی که دوست نداره نخونه!
اما
الان میخوام یه چیزی در مورد نظراتی که گذاشته میشه بگم حرف من این نیست که گل
نذاریم! قشنگ بود نگیم! تبلیغاتی نباشیم! نه اینا خیلی تکراریه همه میگن
اونقدر هم همه بد برخورد میکنیم با این مدل کامنتا که خود طرف شرمنده میشه من
میخوام یه خواهشی بکنم: وقتی تو وبلاگ کسی میریم در مورد نوشته اش بحث
کنیم در مورد نظراتی که گذاشته میشه بحث کنیم نظر مخالفمون رو بگیم انتقاد بکنیم
با هم بحث کنیم با آدمای دیگه ای که تو اون وبلاگ کامنت گذاشتن بحث کنیم اما تو
وبلاگ یکی با یکی دیگه تسویه حساب نکنیم خیلی زشت و سخیفه که بریم تو وبلاگ یکی به
دوستش توهین کنیم چون خودمون با اون آدم مشکل داریم!!!! باکس نظرات جای تسویه حساب نیست جای متلک گفتن و
تحقیر کردن نیست این توهین به صاحب وبلاگه این دوستی نیست چون برای دوست اون آدم
برای کسی که برای صاحب وبلاگ ارزشمنده احترام قائل نشدیم و به نظر من نشانهء حقارت
کسیه که اینکارو میکنه چون "انسانهاي كوچك، عظمت را در تحقير ديگران ميبينند" و
این باید جا بیفته که جز اینکه حسادت خودمون رو به اون آدم نشون دادیم و احساس
حقارتمون رو اونجا در مقابل اون آدم جار زدیم، کار دیگه ای نکردیم. اسم هم نمیاریم
فکر میکنیم غیر از اون آدمی که منظور ماست کس دیگه ای متوجه نمیشه اما اینطور نیست همه متوجه میشن و به حقارت ما پی میبرن و می
فهمن در مقابل اون آدم احساس حقارت کردیم. و
این حرکات زشتی که یواش یواش داره باب میشه باعث شده انرژی وبلاگ ها بیاد پایین
خسته بشیم از نوشتن، بترسیم از نظر گذاشتن، از بحث کردن، از خودمون بودن، از قضاوت
شدن باید
علاوه بر ابراز خود توی نوشته های وبلاگمون بخش نظرات رو هم به درستی مدیریت کنیم
تا هرکس اجازه پیدا نکنه بیاد به دیگران توهین کنه پس مدیر وبلاگ شدیم برای چی؟ پ.ن: این نوشته رو برای این گذاشتم که دیدم محسن جان حساس "درود بر ایران سرزمین پارسی" یه دفعه خورد زمین به خاطر این مسائل و اون که هرگز با هیچ کس در هیچ زمینه ای مشکلی نداره وقتی اینجوری اذیت میشه باید منتظر باشیم بقیه هم یکی یکی بیفتن دیگه تا همه چی خراب نشده بیاین خودمون درستش کنیم بابا از یکی خوشت نمیاد بهش حسودیت میشه حالت بد میشه وقتی میبینی بقیه اونقدر که اونو دوست دارن تو رو دوست ندارن برو رو خودت کار کن مطالب و شخصیتت رو قوی کن تا دوست داشتنی بشی اینجوری با این توهین ها بدتر همه بدشون میاد ازت که
اول
خط سوار ماشین شدم راننده که نشست دستم رفت به کمربند ماشین طبق عادت همیشگیم گفت: دخترم کمربندتو بده ببندم به سگگ خودم مال
تو خرابه تا درستش کنم با لبخند گفتم: میدونم دو روز پیش هم خراب بود .. خندید و گفت: مخارج
زیاده نمیرسه دیگه گفتم : اینجوری تا ته خط من نگران شما میمونم بدون کمربند گفت : نگران نباش دخترم چیزی نمیشه راه
که افتاد چشمامو بستم یک ساعتی باید تو راه میبودیم ساعت 1 ظهربود گفتم شاید یه چرتی بزنم! آهنگ ملایم و خوبی ام از
رادیو پخش میشد صدای
زنگ موبایل چشمای منو باز کرد و برد درست رو نوشتهء جلوی شیشه ماشین که نوشته بود
لطفا مکالمات خود را خارج از ماشین انجام دهید خود
راننده جواب داد : سلام
باباجونم .... نه
خاموش نبود گوشیم؟ .... آره
اس ام استو دیدم .... من
سرکارم الان باباجون ... آره
دیشب اومد اتفاقا همون تو فرودگاه گفت امیرعلی نیومده خیلی دلم براش تنگ شده .... آره
باباجونم گفتم .... فردا
میام دنبالت دیگه .... میخوام
بیشتر استراحت کنی بابایی فصل امتحاناته .... باشه
باباجونم باشه امشب میام دنبالت .... اتفاقا
تینوش هم خیلی دلتنگی کرد .... باشه
پسرم پس خانومت که اومد زنگ بزن امشب میام دنبالت مواظب
خودت باش باباجونم ... مرسی
قربونت برم خدافظ اول
مکالمه فکر کردم راننده با این لحن مهربون غیر از نوه اش نمیتونه با کسی حرف بزنه یه کم که گذشت دیدم پسرش بوده چشمامو
دوباره بستم و به این فکر کردم که این همه نرمی و مهر و محبت تو حرف زدن چقدر
دلنشین بود واسه من بعد
خدا رو شکر کردم که هنوز آدمای اینجوری هستن تا دنیا جای زندگی کردن باشه نزدیک
ایستگاه ونک که رسیدیم پولا رو دادیم من اصلا دلم نمیخواست بقیه پولمو پس بگیرم
گفتم آقا باشه قابل شما رو نداره گفت:
نه دخترم تو جوونی پولاتو احتیاج داری از الان اینجوری بذل و بخشش نکن منم این
کمربندو درست میکنم نگران نباش بقیه
پولمو گرفتم پیاده شدم اما حالم تا شب خیلی خیلی خوب بود حتی ساعت 9 شب مراجع آخرم
که یه کوه غمه وقتی داشت میرفت گفت چقدر خوب شد با شما درمانو شروع کردم هر وقت از
اینجا میرم حالم خوبه و
من یه عالمه دعا کردم برای راننده تاکسی که باعث شده بود به واسطه اون حال خیلی ها
خوب باشه اینجا
هم بازم میخوام زندگیش پر از برکت و شادی باشه آمین
اگر
پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه
برای زنده ماندن به من میداد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم. به
احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمیراندنم، اما یقینا هرچه را میگفتم فکر میکردم.
هر
چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها میدادم. کمتر
میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، شصت
ثانیه نور از دست میدهیم. راه
را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم
که سایرین هنوز در خوابند. اگر
پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من میبخشید، سادهتر لباس میپوشیدم، در
آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان میکردم. به
همه ثابت میکردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمیشوند بلکه زمانی
پیر میشوند که دیگر عاشق نمیشوند. به
بچهها بال میدادم، اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به
سالمندان میآموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال
است. چه
چیزها که از شماها [خوانندگانم] یاد نگرفتهام... یاد
گرفتهام همه میخواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کردهاند مهم صعود
از کوه است. یاد
گرفتهام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت میفشارد، او را تا ابد اسیر عشق
خود میکند. یاد
گرفتهام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا
افتادهای را از جا بلند کند. احساساتتان
را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که
تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم. هیچکس
تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را
مجبور به بیان آنها کن. پ.ن1: خوب باشه دیگه خسته نیستم... با این نظراتی که گذاشتین دیگه دلسرد هم نیستم ... اما هنوزم دوست ندارم کسی برنجه ... من فقط برای رشد خودم در حال ابراز خودم هستم اگر نمیتونید
اینی که هستم رو بپذیرید به بزرگی خودتون ببخشید ... من دارم تو مسیر زندگی خودم
پیش میرم و درس های خودم رو میگیرم و بیان میکنم و مطمئنا بدون تغییر نخواهم بود.
این نوشته رو پارسال گذاشته بودم اون موقع غیر از یکی دو نفر کسی بهش فکر نکرد چند روز پیش محسن "بقای حرمت ماست که بسوزیم و بسازیم" که از اسم وبلاگش میشه به عمق وجودش پی برد اونجا یه سوال پرسید... دیدم روش فکر شد...گفتم دوباره بذارمش بلکه این بار بیشتر بهش فکر بشه ********************************************************* فکر کنید آیا: تا حالا عادت داشتيد اشياء بی مصرف رو انبار کنيد؟ و فکر کنيد يه روزی – کی ميدونه چه وقت – شايد به دردتون بخوره؟ تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنين و به خاطر اينکه فکر می کنيد در آينده شايد بهش محتاج بشين، خرجش نکنيد؟ تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونه تون و چيزای ديگه رو که حتي يکبار هم از اونا استفاده نکردين، انبار کنيد؟ درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چيزای ديگه رو به خاطر بسپاری؟ بايد خودتو از شر چيزای بی مصرفی که در تو و زندگيت هستن خلاص کنی تا کاميابی به زندگيت وارد بشه. قدرت اين تهی بودن در اينه که هر چی که آرزوش رو داشتی ، جذب می کنه. تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فايده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعيت های تازه بوجود بياری. کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تميز کن. هر چيزی رو که ديگه لازم نداری بنداز دور ميل به نگهداشتن چيزای بی مصرف، زندگی رو پر پيچ و تاب می کنه. اين اشياء نيستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در ميارن وقتی انبار می کنيم، احتمال خواستن رو تصور می کنيم ، احتمال تنگدستی رو به همين دليل با انبار کردن چيزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری برقص عشق بورز چنانکه گويی هرگز آزرده نشده ای بخوان چنانکه گويی کسی تو را نمی شنود زندگي کن چنانکه گويی بهشت روی زمين است. خودت رو از قيد هرچه رنگ و روشنايی باخته، برهان بذار نور به زندگيت وارد بشه بریز دور هر چی غم و ترس و خشمه ...نگه داشتی که چی بشه؟ " بهتر زنـــــــــدگی کردن حق همه ی ماست "... خالی شو چیزی رو نگه ندار بذار جاری بشی
کَفَرَ به معنی پوشاندن است... ایمان به معنی آشکار شدن و تصدیق است... علم ساختاری است برای تولید و ساماندهی دانش دربارهٔ جهان طبیعی در قالب توضیحها و پیشبینیهای آزمایششدنی. با علم، از کفر به ایمان می رسیم. وقتی در مورد مسئله ای آگاهی نداریم و بر ما پوشیده است اصطلاحا می گیم نسبت به فلان موضوع کافریم و وقتی یه چیزی برای ما آشکار شد و دیدیم و باور کردیم میگیم من به فلان موضوع ایمان دارم... از کفر و مسائلی که ما ندیدیم و نمی پذیریم که بگذریم علم و ایمان مکمل و متمم هم هستند... علم، به ما روشنائی و توانائی میبخشد و ايمان، عشق و اميد و گرمی علم، ابزار میسازد و ايمان، مقصد علم، سرعت میدهد و ايمان، جهت علم، توانستن است و ايمان، خوب خواستن علم، مینماياند كه چه هست و ايمان، الهام میبخشد كه چه بايد كرد علم، انقلاب برون است و ايمان، انقلاب درون علم، جهان را جهان آدمی میكند و ايمان، روان را روان آدميت میسازد علم، وجود انسان را به صورت افقی گسترش میدهد و ايمان، به شكل عمودی بالا میبرد علم، طبيعت ساز است و ايمان، انسان ساز هم علم به انسان نيرو میدهد، هم ايمان. اما علم، نيروی منفصل میدهد و ايمان، نيروی متصل علم، زيبائی است و ايمان هم زيبائی است. علم، زيبائی عقل است و ايمان، زيبائی روح علم، زيبائی انديشه است و ايمان، زيبائی احساس هم علم به انسان امنيت میبخشد و هم ايمان. علم، امنيت برونی میدهد و ايمان، امنيت درونی علم، در مقابل هجوم بيماريها، سيلها، زلزله ها، طوفانها، ايمنی میدهد و ايمان، در مقابل اضطرابها، تنهائيها، احساس بی پناهیها، پوچ انگاریها علم جهان را با انسان سازگار میكند و ايمان انسان را با خودش حالا دلیل نمیشه اگر در مورد یه چیزی عالم نیستیم ... مطالعه نداریم و دنبالش نرفتیم انکارش کنیم و بگیم نیست خیلی راحت میگیم من نسبت به فلان موضوع کافرم یعنی هنوز بر من آشکار نشده، پوشیده است... اما نمیتونیم انکار کنیم... مردی عهده دار شده بود در مراسم تدفین دوستی، سخن بگوید؛ او گفت اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد خط تیره بین آن دو تاریخ است (1390 ـــــــــــ 1325) زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد که او بر روی زمین می زیست…! آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم و چگونه عشق می ورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف می کنیم. آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟ چون ابدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده، که بتوانید آن را نوآرایی کنید.اگر فقط می توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم که آنچه را درست و حقیقی است، دریابیم و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند و در خشمگین کردن، کمتر چالاک باشیم و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم؛ و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم. و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد. آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت درباره این که شما خط تیره خود را چگونه صرف کردید؟ امروز یکی از عزیزترین و نزدیکترین کسانم از دنیا رفت ... بعد از چند روز بیهوشی بالاخره روحش به هستی پیوست... در آرامش... من آرومم ... صبورم ...خیلی زیادی آروم و صبورم ... پس فقط برای اون دعا کنین برای آرامش روح بزرگوارش که مثل اون کم پیدا میشه شایدم دیگه پیدا نشه ... تا ابد به محبت و مهربونیش مدیونم... این پست برای گرامیداشتش کوچکترین کاری بود که برای ادای دینم میتونستم براش بکنم. قانون های ذهنی می گن خوشبختی يعنی رضايت. مهم نيست ...چی داشته باشی يا چقدر، مهم اينه كه از همونی كه داری راضی هستی يا نه؟! چون يه وقتهايی آدم خيلی چيزها داره اما باز هم احساس خوشبختی نداره! و بر عكسش حالا اين سوال مهم پيش مي ياد كه چه طوری ميشه در كل زندگی احساس رضايت كرد؟ زندگی مجموعه ای از لحظه هاست! چون پشت اين لحظه، لحظه ی بعديه و پشت اون لحظه ی بعدی و بعدی و ...پس، اگه مي خوای در كليت بزرگ زندگی راضی باشی اول بايد تمرين كنی تا در لحظه راضی باشی دانشمندان ذهنی به لحظه ی اكنون می گن: لحظه ی ابدی اكنون. اصلا" مهم نيست داری در لحظه ی اكنون چی كار ميكنی، فقط تصميم بگير مراقبه كنی كه از هر كاری كه داری در لحظه انجام ميدی احساس رضايت و شادی كنی. به اين كار میگن مراقبه ی لحظه ی ابدی اكنون. اين كار، اتفاقا" بر خلاف تصور، كار خيلی راحتی نيست. دانشمندان ذهنی معتقدند در هر عمل و كاری كه انجام ميشه يه مقداری انرژی نهفته است و ما فقط در صورتی كه روی اون كار مراقبه داشته باشيم ميتونيم اون انرژی رو دريافت كنيم. مثلا" من از صبح شروع می كنم. از خواب بيدار می شيم، میريم مسواك می زنيم و در همون حال به صد تا چيز فكر میكنيم غير از مسواك زدن. بعد میريم صبحونه میخوريم در حالی كه فكرمون هزار جاي ديگه است غير از صبحانه خوردن. بعد... در واقع هر كاری كه داريم انجام می ديم به همه چيز فكر می كنيم غير از همون كار. اين باعث مي شه انرژی پنهان كارها رو دريافت كه نمی كنيم، هيچ! كلي هم انرژی ذخيره شده مان را الكی خرج می كنيم! تمرين هايی برای درك و لذت بردن در لحظه ی ابدی اكنون: تمرين 1 : برای خودتون يه استكان چای بريزين. با دقت سعی كنيد فقط به كاری كه دارين می كنين، فكر كنين. بعد در يه جاي آروم بنشينيد و با آرامش چای رو ميل كنيد. به اين فكر كنيد كه با هر جرعه ی چای، همه ی انرژی موجود در آن را دريافت میكنيد و لذت میبريد. به لحظه لحظه ی خوردن چای دقت كنيد. (اگه فكر ديگهای اومد توی ذهنتون، خودتون رو شماتت نكنيد. فقط آروم سعی كنيد دوباره به خوردن چای برگرديد.) تمرين 2: در زمان مسواك زدن فقط به مسواك زدنتون فكر كنين. سعی كنيد از اين كار لذت ببريد. تمرين 3: زمان خوردن غذا فقط به خوردن غذا فكر كنيد. مجسم كنيد با هر لقمه، انرژی موجود در غذا به همه ی سلول های بدنتون ميرسه. از هر لقمه ی اون لذت ببريد. تمرين 4: اين تمرين برای سيگاری هاست. اگه روی كشيدن هر سيگار مراقبه كنيد، خيلي زودتر ارضا مي شيد و به تدريج تعداد سيگارهاتون كم و كمتر می شه. به تدريج خودتون رو عادت بديد كه هر كاری كه دارين انجام می دين، فقط به اون فكر كنيد و تصور كنيد با اين كار همه ی انرژی نهفته در اون كار رو دارين دريافت می كنين. خيلي سخته، اما شدنيه! شايد باورتون نشه اما به تدريج حتی از كارهايی كه دوست نداشتيد، به شدت لذت مي بريد.
پ.ن 1: این نوشته برای اوناییه که میخوان خوشبختی رو لمس کنن اونایی که نمیخوان!!! نخونن اما تقصیر بدبختی و رنجشون رو گردن تقدیر و خدا و دیگران هم نندازن پ.ن 2 : نور هست خورشید هست نمیتونی بگی نیست اگر بگی نیست دروغ میگی. نمیتونیم چیزایی که وجود داره رو انکار کنیم ... پ.ن 3: من تا به یه چیزی ایمان نداشته باشم تجربه نکرده باشم نمیگم ... این نوشته هم علم ثابت شده است. صدها سال تحقیق پشتشه و من از وقتی رو خودم کار میکنم خیلی بیشتر خوشبختم پ.ن 4: اگر دوست داشتین اول امتحان کنین بعد نظر بذارین. خداییش بی توقع تر از مانا تو دنیای مجازی سراغ دارین؟ این شعر شاملو رو تقدیم میکنم به نازنین ترین عضو خانوادهء وبلاگیم که همیشه کنارم بوده و هرگز توقعی نداشته مانای
عزیزم
عشق رازی ست من درد مشترکم
و من با تو سخن می گویم.
قلبت را به من بده،
و دست هایت با دستان من آشناست.
دست های تو با من آشناست.
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید ریشه های ترا دریافته ام زیرا که صدای من خیلی عزیزی مانا برای همه...برای همه
چه خوش است صحبت با دوستی که در کنارش نه باید اندیشه های خود را بسنجی و نه گفته ها را در ترازو نهی بلکه بی خیال، هر چه می اندیشی بر زبان می آوری و کاه و گندم را با هم در کف او می نهی!!! و بی گمان دانی که او آن کاه و گندم را غربال خواهد کرد دانه ی شایسته را به کار خواهد گرفت و کاه را با نَفَسِ مهربانی به باد خواهد سپرد (دینا ماریا میولاک کریک) در مورد دوستان دیگرم تو ادامهء مطلب نوشتم من رو ببخشید که این همه همتون رو قضاوت کردم ... چند نفری موندن که زیاد هم به وبلاگم نمیان فکر نمیکنم خیلی هم براشون مهم باشه که در موردشون چی می نویسم اما برای اون ها هم خواهم نوشت اگر عمری باشه ... بعضی ها هم که دوستان جدیدند شناخت زیادی ندارم اگر ماندگار شدند و من هم ماندم ... عیدی می دهم بهشون
پ.ن: عذرخواهی از همه که نسیم رو تحمل میکنین مدل شخصیتیم، تربیت رشته ایم، طوریه که حرفام، کامنتام، نوشته هام، بوی نصیحت میگیره میدونم خیلی ها بدشون میاد از این مدل آدما ... عذرخواهی میکنم ... دست خودم نیست ... سعی میکنم اما نمی تونم طور دیگه ای باشم ... شخصیتم اینجوریه تغییر دادنش سخته .. از تکبر و غرور نیست ... هیچوقت هم اصراری ندارم به اینکه حرف من درسته ...چون خیلی وقتا نیست ... بازم عذر میخوام من هیچکس نیستم خودم میدونم ...هیچی هم نمیدونم ... منم یه آدم معمولی ام یکی مثل بقیه ... منو همینطوری که هستم بپذیرین با همهء اشتباهاتی که هرکسی ممکنه بکنه ... اینجا هیچکس نیستم ... از این به بعد سعی میکنم کمتر کامنتای اظهار نظری بذارم... سلام ... اونقدر شرمندهء دل های مهربونتون هستم که برام سخت بود این تارنگارو به روز کنم ... حکمت وداع رو گذاشتم و با قاطعیت گفتم فقط یه نوشتهء دیگه میذارم و اون هم قسمت سوم در مورد دوستانمه .. قرار بود اون پست آخر باشه و بعد هم نفس پاک به آخر برسه اما تو این یه ماه و چند روز به خاطر همین حکمت وداع اونقدر شماها اذیت شدین و قلب من فشرده شد که می ترسیدم اسم اون نوشته رو پست آخر بذارم... با خودم گفتم من هنوز حرفی از آخر خط نفس پاک نزدم این بساط درست شد اگر بزنم "پست آخر" دیگه حسابی آزار دهنده میشه به خصوص اینکه دوستانم نتونستن با تارنگار جدیدی که معرفی کردم ارتباط برقرار کنن با وجودیکه همه چیش شبیه اینجاست بازم گفتن نه اونجا غریبیم .. اونجا بوی نفس پاک رو نمیده برای همین تو این هفته بعد از نظراتی که می رسید اینکه این حکمت وداع لعنتیِ تو آتیش میزنه آدمو... هر روز میام و این حکمت وداع منو میسوزنه ...هر وقت میام اعصاب معصابم خراب میشه ... دیدم اینجا رو کردم یه مقبره که هرکی میاد غصه میخوره ... فهمیدم به قول سایه من حق ندارم ... اصلا حق ندارم وقتی تعدادی از آدما به اینجا، به من، به نوشته های اینجا انس گرفتن و از احساسشون خرج کردن تعطیل کنم و بگم نمی تونم بنویسم ... اما به سایه هم گفتم من وقتی اینجا می نوشتم پر از احساس بودم و حالا اگر بخوام بی انرژی بنویسم دوستانم بیشتر از اینکه ننویسم ضربه میخورن... روی حرفم هم بودم تا اینکه تو این یک ماه گذشته با اومدنتون با مهربونیتون با احساسات پاکتون ظرف خالی شده از احساس منو پر کردین همتون ... همه سپاسگزاری ویژه از معظم بزرگوارم که هر روز یه عالمه انرژی واسم هدیه می آورد و مرهمی شد برای روح خسته ام ... تعجب میکنم از این همه معرفتش که خسته نشد از بدقلقی های من ... از بی حوصلگی من از بی معرفتی من و هر روز اومد. سپاس از همهء کسایی که تو این مدت اومدن و پرسیدن چکار کنیم؟ چکار کنیم که خوب شی؟ چکار کنیم که بنویسی؟ چکار کنیم که آلودگی های نفس پاک تمییز بشه ؟ دوباره پاک بشه؟ فقط شرمنده ... شرمنده به خدا... آخه چرا عادت نکردین؟ وقتی روزی جدید شروع میشود، جرأت کن و قدرشناسانه تبسمی بکن. وقتی به تاریکی رسیدی، جرأت کن و اولین کسی باش که شمعی روشن میکند. وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اولین کسی باش که آن را محکوم میکند. وقتی به دشواری برخورد میکنی، جرأت کن و به کارت ادامه بده. وقتی به نظر میرسد زندگی به زمینت میزند، جرأت کن و با مشکل بستیز. وقتی احساس خستگی میکنی، جرأت کن و به راهت ادامه بده. وقتی زمانه سخت میشود، جرأت کن و از آن سخت تر شو. وقتی عشق آزارت می دهد، جرأت کن و دوباره عاشق شو. وقتی کسی را در رنج دیدی، جرأت کن و او را التیام بده. وقتی کسی را دیدی که گم شده است، جرأت کن و راه را به او نشان بده. وقتی دوستی به زمین افتاد، جرأت کن و اولین کسی باش که دستش را بسویش دراز میکند. وقتی احساس شادمانی میکنی، جرأت کن و دل کسی را شاد کن. وقتی روز به انتها میرسد، جرأت کن و به این احساس برس که بیشترین تلاشت را کرده ای. "جرات کن و به بهترین کسی که می توانی تبدیل شو" همیشه جرات کن استیو مارابولی
پ.ن: مرتضی عزیز هم بالاخره بعد از مدتها به خانوادهء بلاگفا پیوست ... به همه سر زده یا به اسم پروکسیما یا همین مرتضی اما تارنگارش تو لاکس بلاگ بود و نمبتونست آدرسی از خودش بذاره حالا هست بین ماست .. خیر مقدم مرتضی جان خوش آمدی .. تارنگار مرتضی با اسم گوشه ای از بیداری ها خوزه بورخس همراه همکارم از پله های پل عابر پیاده اومدیم پایین تا بریم روی سکوهای بی آر تی و سوار اتوبوس بشیم برای رسیدن به سکو 10-20 قدمی باید از توی خیابون همونجا که اتوبوس رد میشه بگذریم. اگه اتوبوس باشه یه کم خطرناکه و سکو بلنده رفتن روی اون هم سخته یه دفعه یه دختر خانوم موجهی گفت: ببخشید بهش نگاه کردیم گفت: ممکنه به من کمک کنین تا منم بیام روی سکو و سوار اتوبوس بشم؟ نگاهی به سرتا پاش کردم مشکلی نداشت فکر کردم شاید می ترسه. همکارم زیر بازوش رو گرفت و گفت: بیا بریم وقتی راه افتاد دیدم نمیتونه درست راه بره. سخت قدم بر میداره دختر قشنگی بود و صورتش انرژی مثبتی داشت که دوست داشتنیش میکرد همکارم گفت: با اتوبوس رفتن برات سخته دخترک گفت: تنها راهیه که هست ... راست میگه اونجا بهترین راه همون اتوبوسه داشتم به این فکر میکردم که این بندهء خدا روزایی که میاد اونجا دانشگاه، این همه پلهء پل رو چه جوری بالا و پایین میره تو این فکرا بودم که دیدم داره با بغض میگه دلم شکسته از همکاسیهای دانشگاهم چون وقتی اتوبوس اومد من رو رو زمین و هوا ول کردن و دویدن و رفتن انگار من نبودم قلبم تیر کشید اتوبوسها هر پنج دقیقه یه بار میان بغض گلوم رو گرفته بود مغزم داشت تحلیل میکرد یعنی یه انسان!!! یه موجود زنده!!! به اندازهء 5 دقیقه ارزش نداره که بمونین و همراهیش کنین تا دل کوچیک و آسیب پذیرش نشکنه داشت میگفت من یه زن قدرتمند بودم تصادف منو به این روز انداخت که جسمم رو ناتوان کرد و وابسته به دیگران شدم پرسید مهربونی کجا رفته؟ دلش خیلی شکسته بود چون درست نمی تونست واژه ها رو بیان کنه و با هر حرفی که میزد انگشتش رو زیر چشمش میکشید تا ما سر ریز شدن اشکش رو نبینیم من به عمد بحث رو عوض کردم چون دیدم چشمای قشنگش رو از ما میدزده و میگه ولش کنین بابا من از پس خودم بر میام و هنوز هستند کسانی مثل شما هر جا برم بالاخره یکی پیدا میشه به من کمک کنه و حالا من نمی پرسم مهربونی کجا رفته دلم میخواد بدونم معرفت کجا رفته ؟ انسانیت ؟ البته خیلی برام عجیب بود چون ما ایرانی ها همیشه برای کمک کردن پیشتازیم چه بر سر نسل جدیدمون اومده؟ سعی کردم به کارهای بشر نه بخندم نه گریه کنم و نه تنفر بورزم بلکه آنها را درک کنم (اسپینوزا) پ.ن۱: این نوشته یه دل نوشته است رو دلم سنگینی میکرد نوشتمش مثل خیلی چیزای دیگه که قبلا نوشتم بخش سوم نوشته در مورد پیوندام میمونه برای پست بعدی اگر خدا بخواهد و یه دل نوشته دیگه رو دلم سنگینی نکنه پ.ن۲: نظر گذاشتن برای این نوشته کمی سخته یه شاخه گل برام بذارین کافیه من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست... بر درش برگ گلي ميکوبم روي آن با قلم سبز بهار مينويسم اي يار خانهي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست ؟ " فريدون مشيري این خونهء منه حالا اگه دلهاتون رو تو همون آب زلال جلوی خونه شستین ادامهء نوشته ام رو در مورد دوستام بخونین بعضی ها رو خارج از نوبت نوشتم چون اشتیاقشون بیشتر از اونایی بود که نوبتشون بود بخش دوم رو تو ادامه مطلب بخونین.... درود به دوستان نازنينم هفته گذشته ميخواستم بخش دوم نوشته ام رو در مورد دوستانم بگذارم اما اينترنت اكسپلوررم باز نشد ويروسي شده بود اومدم برش دارم و دوباره نصب كنم ، انگار كامل برش نداشتم نصب دوباره باعث شد ويندوزم بپره و از اونجايي كه خودم جرات ندارم ويندوز بريزم لب تاپم رو هم به هركسي براي تعمير نميدم كمي طول كشيده تا درست بشه چون كسي كه هميشه درستش ميكنه سرش شلوغ بود و هنوز لب تاپم پيش اونه بنده امروز تمام كافي نت هاي محله مون رو كشف كردم و به يكي از خلوت تريناش اومدم تا بتونم با خيال راحت براتون بگم چي شده و عذر خواهي كنم از كساني كه دلواپسم شدن و بهم دسترسي نداشتن و اونايي كه قرار بود در موردشون بنويسم و نشد فقط دعا كنين اون نوشته نپريده باشه تا به محض اينكه كامپيوترو گرفتم به روز شم ..بپره هم دوباره مي نويسم چون با قلبم براتون نوشته بودم و چيزي هم كه تو قلب من ثبت شده باشه هرگز پاك نميشه بازم پوزش ميخوام و شرمنده ام پاييز همون بهاره كه عاشق شده... باور كن کاش ما اهل طبیعت بودیم البته خدا رو شكر من واقعا به جز مهر به كسي چيزي بدهكار نيستم... يه عالمه مهر تقديم به شما ..
درود تقویم تاریخ رو یادتون میاد؟ سالها پیش در چنین روزی............ تو یه صبح زیبا که هوا، هوای تابستانی و پاییزی بود و نسیم خنکی می وزید به دنیا اومدم به خاطر حس خوبی که نسیم سحرگاهی به پدر و مادرم داد اسمم شد نسیم... بابام میخواست حواس مامان پر از دردم رو با کشوندن ذهن مامانم به وزش نسیم خنکی که به صورتشون میخورد پرت کنه تا دردش کمتر بشه ... حکومت نظامی هم بود به سختی رسیدن به بیمارستان بابای مهربونم که بعید میدونم بابایی مثل شما، تو کل دنیا وجود داشته باشه و مامان فداکارم که برای بزرگ و متعالی شدنم چقدر به خودت سخت گرفتی! بهتون سجده میکنم دستاتون رو می بوسم و آرزو میکنم بتونم روزی دِینِ "بودنم" رو بهتون ادا کنم... سال پیش تقریبا در همین روز تارنگارمو ایجاد کردم و به خودم کادو دادم. یادمه روی اسم و شرحش فکر نکردم اولین چیزی که به ذهنم رسید گذاشتم و الان بعد از یکسال هنوز از چیزی که از ناخودآگاهم اومد راضی هستم. اون اوایل فقط چیزایی که به نظرم جالب بود می نوشتم 4 تا خواننده داشتم اشکان برادرم، گیلدا دخترعمه ام، عباس "دنیای من" با اسم دلشکسته ای از این حوالی و حمیدرضا پسر احساساتی و مهربون که الان اسم تارنگارش شده "بلاک مایندد" بعد پنج نفری شروع کردیم به خوندن 120 راز موفقیت برایان تریسی تو تارنگار من. گاهی مصطفی هم سر میزد و بعد معظم عزیز " گلچه " ولیلا " سهم من از عشق" بهمون اضافه شدند اهورا هم میومد (اهورا تولدش با من تو یه روزه ... تولدت مبارک اهورا جان) و میثم که حسابی قوانین رو بررسی هم میکرد و زادراکارتا (نسل اهورایی) که میومد اما نمیخوند همش فیل تر میشد میومد آدرس جدید میداد ... سی تا از قانونای برایان رو که خوندیم دیدیم همش داره حرفاش رو با یه کلمات دیگه تکرار میکنه جمع بندیش کردیم و بستیم و من شروع کردم به نوشتن مطالب آموزنده و پر از انرژی و خیلی دوست داشتم عکس متناسب با نوشته هام بذارم که همون باعث شد خیلی ها جذب تارنگارم شدن. از آذرماه استاد کوروش عزیزم "سخن کوروش"، امید "رئال مادرید" و اشکان جان "تو را ای وطن دوست دارم" مهمون تارنگار من شدن و از دی ماه دیگه خیلی ها اومدن و موندن. نقطه عطف تارنگار من تو اسفند ماه بود که به تارنگار کیوان رفتم و از تارنگار اون با دوستانی آشنا شدم که خیلی برام ارزشمندن. تو یکسال گذشته من به اندازهء ده سال تو تارنگارم بزرگ شدم و باعث شد با خلق و خوی انسانهای زیادی از شهرهای مختلف آشنا بشم. و الان به مبارکی این اتفاق تصمیم گرفتم نظرم رو در مورد تمام پیوندهام بنویسم و اگر خاطره پررنگی ازشون تو ذهنم مونده بگم اما چون تعداد زیاده مجبورم کم کم پیش برم چون خیلی وقتم رو خواهد گرفت ضمن اینکه دوست ندارم سرسری در موردشون بنویسم و متاسفانه یه تعدادی از پیوندهام خود به خود پاک شده که من خیلی ناراحتم چون نمیدونم کیا بودن اونایی که اومدن رو دوباره اضافه کردم اما بقیه........ این چندتا نوشته ای که به مرور خواهم گذاشت میشه شیرینی روز تولد خودم و تارنگارم به شماها فقط کادو یادتون نره شما هم میتونین یه خاطره از من به من کادو بدین تو ادامه مطلب بخش اول رو بخونین.......... لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه؟ لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی؟ ترس یا حقیقت؟ لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟ لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟ لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بیخیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه؟ لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟ لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی میشود یا نه؟ و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که: سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟ پ.ن1 : زیر نظرهای این نوشته جوابی نمیذارم مگر اینکه... پ.ن 2 : گاهی دلم از هرچه آدم است میگیرد. گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد. نه به شکل "دوستت دارم" و یا نه به شکل " بی تو میمیرم " ... ساده شاید، مثل : " دلتنگ نباش، امیدت به خدا " پ.ن 3: عازم یک سفرم، سفری دور به جایی نزدیک، سفری از خود من تا به خودم!!!!!!! پ.ن 4: دوستانِ سیاوش کامنت سیاوش برای همین نوشته رو بخونن به همه سلام رسونده
ديگه نکن! تو داری بر خلاف مسير کاميابی خودت حرکت می کنی!
بايد جا باز کنی ... ، يه فضای خالی تا اجازه بده چيزای تازه به زندگيت وارد بشه.
خوبيها بايد در چرخش باشن
فکر می کنيم که فردا شايد لازم بشن و نمی تونيم دوباره اونا رو فراهم کنيم
با اين فکر تو دو تا پيغام به مغزت و زندگيت می فرستی
که به فردا اعتماد نداری
و اينکه تو شايسته چيزای خوب و تازه نيستی
چنانکه گويی کسی تو را نمي بيند
پ.ن: بعد از پاکسازی یه فنجان چای با طعم خدا می چسبه...این یعنی زندگی

او به تاریخ های روی سنگ مزار او اشاره کرد، از آغاز … تا پایان.
او یادآور شد که اولی تاریخِ زادروز وی است و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت...
و اکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.
زیرا اهمیتی ندارد، که دارایی ما چقدر است؛ اتومبیل ها… خانه ها… پول نقد...
بنابراین، در این باره سخت و به تفصیل بیندیشید…
اگر با یکدیگر با احترام رفتار کنیم و بیشتر لبخند بزنیم…
بنابراین، وقتی مدح شما خوانده می شود و اعمال شما در دوره زندگی بازنگری می شود…

لبخند رازی ست
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی …
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند.
دستت را به من بده
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
ادامه مطلب
خیلی ناشکرم اگر بخوام شماها رو از دست بدم. میترسم خدا قهرش بگیره!! همیشه تنها بمونم.
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.


ادامه مطلب

مادرم باران بود
کودکانم همه از جنس گیاهان بودند
خوابم اندیشیدن
بسترم بال کبوترها بود
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و بجز مهر بدهکار نبودم به كسي
![]()
پ.ن: مهشید جانم ! نازنین بانو ...... چه جوری ازت تشکر کنم؟ هنوز تو شوکم بابت لطفی که کردی!! عزیزم من وقتی خیلی هیجان زده و احساسی میشم سکوت میکنم به حساب بی احساسیم نذار خاطره ای که برای من به یادگار گذاشتی تا ابد توی ذهنم میمونه ... سپاس ... سپاس .... سپاس
ادامه مطلب

| Design By : RoozGozar.com |


